۱۳۹۰ مرداد ۴, سه‌شنبه

همشیره

مامان بزرگ منم اونقدر شیر داشت به گربه شیر میداد ولی اینطوری نه، می دوشید شیرشو میریخت تو ظرف میداد آقا گربه بخوره
این آقا گربه همشیره مامانم بود
به حکم آخوندا اون گربه محرم مامانم میشه، بچه هاش هم پسر داییم
                                             

۱۳۹۰ تیر ۲۹, چهارشنبه

فرایند

فرایند رسیدن به یه هدف گاها از خود هدف مهم تر و لذت بخش تره
گاهی حتی خود این فرایند، نتیجه ای که ما باید بگیریم و ازش غافلیم
مصداقش آشپزیه
لذتی که گاها تو آشپزی نصیب آدم میشه شاید تو خوردن همون غذا نصیب آدم نشه
البته میرزاقاسمی تو این چارچوب قرار نمیگیره
آخه کی باورش میشه بادمجون زشت و عن قیافه با یه فرایند بسیار ساده تبدیل به چنین موجوده خوشمزه و ملکوتی بشه                                               

۱۳۹۰ تیر ۲۷, دوشنبه

حال و روز این روزهای اکثر ما

گاهی حرف نزدن از حرف نداشتن نیست از حرف زیاد داشتنه
از این حال باید ترسید چون یا به گریه ختم میشه یا به خشم

۱۳۹۰ تیر ۲۴, جمعه

آخر خط امام

سرگن بیت اوشانا نماینده آشوریان در مجلس اول شورای اسلامی ایران- رییس کمیسیون بهداری مجلس:
ایشان میگفت من حزب اللهی و خط امامی هستم، او را اواخر دوره مجلس اول ، چند روزی به اتهام همکاری با حزب توده دستگیر کردند و به زندان اوین بردند. میگفت وقتی که با چشمان بسته وارد زندان شد ، از او پرسیدند اینجا کجاست؟ پاسخ داد :آخر خط امام
                        از هفته نامه نسیم بیداری
             




                             

عصر جمعه

دیگه مثل سابق نمیشه از رو غم یه عصر فهمید عصر جمعه است
چند وقته همه دقیقه ها و ساعت ها و روزها عصر جمعه شده

۱۳۹۰ تیر ۲۳, پنجشنبه

سلامتی یه عده که خودم دیدم، کسی تعریف نکرد

سلامتی سرباز وظیفه ای که واسه خدمت افتاد یگان ویژه، واسه اینکه دستش به خون و ظلم آلوده نشه شد سرباز فراری   سلامتی جوون ارزشی که بعد دیدن ظلم به مردم تو انتخابات و بعدش از طرفداری از حکومت دس کشید و شد ضدعرزشی  سلامتی روزنامه نگاری که خودشو به هفت صبح مشایی نفروخت و رفت تو کتاب فروشی فروشنده شد
سلامتی
آخونده پیش نماز مسجد محل که واسه طرفداری از میرحسین خونه نشینش کردن ولی از حق برنگشت واسه مال دنیا
سلامتی
بچه ای که واسه زمین نموندن حرف باباش، درآمد ده هزار یورویی تو اروپا رو بیخیال شد برگشت ایران که سالهای آخرعمر باباشو پیشش باشه  
سلامتی جراح و متخصص مغز واعصابی که هنوز مستاجره ولی هیچکی رو واسه پول عمل زیر تیغ جراحی حاضر نشد ببره

سلامتی عاشقی که واسه مریضی مادرش بیخیال عشقش شد    
سلامتی رفیقم که صد تا کارعوض کرد، ولی یه بار هم حاضر نشد معیارهای اخلاقیشو واسه خوش آمد کسی زیر پا بزاره    سلامتی کارگری که واسه خرج زن و بچش به گریه افتاد، ولی حاضر نشد از تو انبار بی حساب کتابی که توش کار میکنه یه پیچ جا به جا کنه  
سلامتی سربازی که واسه اینکه رفیقش بره عشقشو ببینه جاش آخر هفته وایساد نگهبانی و خونه نرفت      
سلامتی پیراهن دوزخیابون استاد معین که ۶ سال  قیمتشو بالا نبرد، آخرم که دخلش با خرجش نچرخید مغازه رو اجاره داد و خونه نشین شد     

سلامتی کفاش بیسواد محل که هیچ کس و ندیدم مثلش تو خوش قولی و خوش خلقی و کار تمیز کردن

۱۳۹۰ تیر ۲۲, چهارشنبه

آلت پدر

دوم دبیرستان بودم مادرم و بچه ها رفته بودن رشت، مسافرت
من و بابام تنها بودیم، صبح بابام بیدارم کرد که پاشو لش ببر مدرسه، خودشم رفت دستشویی که کم کم آماده شه بره اداره
منم از این فرصت استفاده کردم بالش و ورداشتم رفتم زیر میز تحریر که پشت به در اتاق بود و دید نداشت گرفتم خوابیدم
بابام اومد تو اتاق دید نیستم پیش خودش گفت رفتم مدرسه
از زیر میز داشتم در حین چرت زدن تحولات رو هم نظاره میکردم که کی بابام میره بگیرم سر جام بخوابم
از شانس ما رفت حموم، بعد چند دقه همراه با آواز لخت از حموم اومد بیرون
چشمم که به آلتش روشن شد نتونستم جلو خندم و بگیرم صدامو شنید، نقشم لو رفت
با لگد من و فرستاد مدرسه
هدفم از این نوت این بود که بگم آلت پدر اصن چیز خنده داری  نیست اگه تو چنین شرایطی قرار گرفتین سعی کنین به آلت پدر نخندین، به گا میروین